تبليغات|طراحی سایتX
سه نقطه...

سه نقطه...

وب لاگی برای ... ها

وب لاگی برای ... ها

تعداد بازديدها: 3358


bye

من نچه واخت یوخام   ...  

   

نوشته شده توسط سه نقطه در 6/7/1389

نظر [ 1 ]

تنهای تنها


              و من هنوز هم تنهایم

                                                تنها ،تنها 

                                 



نوشته شده توسط سه نقطه در 22/5/1389

نظر [ 12 ]

افسوس كه دير ماندم....

آخرین باری که تو را دیدم حتی فکرش را هم نمیکردم که این آخرین نگاهم به چشمان تو باشد. 

تو حتی در آن لحظه نیز لبخندت(همه چیزم) را از من دریغ کردی۰

نوشته شده توسط سه نقطه در 8/5/1389

نظر [ 4 ]

باز هم او و سه تارش باز هم

ديدمش باز او را  و سه تارش در دست،باز هم هنوز

كاش مي فهميد من را باز،هم  هنوز

چشمانش ميدرخشيد ،باز هم هنوز

كاش هر روزم همان روزهايي بود كه من خيره در چشمايش خيره ميماندم مبهوت  

كاش بازهم هنوز صداي زنگ سازش  را در همه جاي وجودم حس مي كردم. 

 

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 6/5/1389

نظر [ 2 ]

می نوش...

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست  از امل   دراز خـود بـاز کشیم

در زلف دراز  و  دامن  چنگ  زنیم

 

 

من بی می ناب زيستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

يک جام دگر بگیر و من نتوانم 

***  

من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم

من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم

با این هـمه از دانش خود شرمم باد

گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم

 

 

یک   چند  به کودکی  به استاد  شديم

یک   چند  ز استادی خود شاد   شديم

پايان   سخن  شنو که ما را چه  رسيد

چون  آب  بر آمدیم و چون باد  شديم 

*** 

( ادامه مطلب )


نوشته شده توسط سه نقطه در 2/5/1389

نظر [ 0 ]

شرق اندوه

و شکستم ، و دویدم ، و فتادم


درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی ، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یک دست نیایش ، افشاندم دانه ی راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تاچهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش.

و فتادم بر صخره ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم. 

نوشته شده توسط سه نقطه در 1/5/1389

نظر [ 0 ]

او

 حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا یک بار دیگر ببینمش دیشب  دیدمش اما در خواب؛ کم کم داشت از یادم میرفت لبخندهایش،  نگاهش ،نواختنش و کفشهایش 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 1/5/1389

نظر [ 1 ]

گناه...

خداوند هرگز شکست نمی خورد و من هم که جزئی از اویم  نمی توانم شکست بخورم ...

امروز ظهر شیطان را دیدم
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت
...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد !
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها بخصوص شیخ جماعت، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت :
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی


نوشته شده توسط سه نقطه در 6/4/1389

نظر [ 1 ]

مطالب پیشین


Powered By javanblog.com Copyright © 2009 by http://aidin.javanblog.com
Design By : wWw.Theme-Designer.Com

جاوا اسكریپت



دریافت كد ساعت

كد تقويم

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین